در كتاب‌هاي درسي گذشته ماجراي « تصميم كبرا »  بياد ماندني بود. شايد هنوز هم كساني باشند كه از تصميم كبرا چيزي يادشان مانده باشد. اما تصميم مايكل هم شنيدني است و كلي عبرت در آن نهفته است. 

مايكل يكي از  شهروندان نيويورك بود. او آدم بدي  نبود. هميشه سعي داشت آزارش به كسي نرسد. روزنامه زياد مي‌خواند و اهل مطالعه بود. در يك عصر زمستاني، اتومبيل مايكل در يكي از اتوبان‌هاي پرتردد حومه نيويورك خراب شد. او براي اتومبيل‌هايي كه از كنارش عبور مي‌كردند دست تكان ميداد و از آنها كمك مي‌خواست. مايكل خيلي صبور بود،‌ اما  تلاش او پس از 17 ساعت معطلي در كنار اتوبان به جايي نرسيد.  در اين هنگام مايكل تصميم بزرگي گرفت. او خود را از بالا پل چندين طبقه به زير انداخت. او خودش را كشت. مايكل علت تصميمش را با چند جمله كوتاه شرح داده بود:

چرا بايد در كنار مردماني زندگي كنم كه توجهي به من ندارند. اين مردم شايسته همزيستي با من را ندارند. من كه آنها را بسيار دوست داشتم. ادامه‌ي اين زندگي‌، چه معنايي مي‌تواند داشته باشد!!؟؟. مايكل

نتيجه اخلاقي:  هنرمندان شايسته و مردمان شريفي را سراغ دارم كه سالهاست در اوج صداقت و بزرگي زندگي مي‌كنند و هنرشان در زمانه ‌‌ي ما، هم‌تا ندارد. اما در هيچ جشنواره و رويداد فرهنگي، كسي يادي از آنها نمي‌كند. كسي توجهي به عظمت‌ شخصيت و هنر آنها ندارد. من شك ندارم  اين گوهر‌هاي ناياب سرزمين بزرگم، تصميم مهمي گرفته‌اند. اما  تصميم‌شان نه شبيه تصميم كبرا هست و نه شبيه تصميم مايكل. بلكه در اوج شرافت و اقتدار هنري‌، اميد به خداي بزرگ دارند. زيرا خداوند حكيم،  خود خوب ميداند ثمره‌ي همت بندگان توانمندش را،  نصيب مردمان چه  زمانه‌اي  سازد.